آقا کوچولو لطفا کمی بالغ شو...
بلاخره...
سلام دوستان.
از لطف همگيتان متشکرم.
مونا و من به لطف خدای مهربان با هم ازدواج کرديم و شديم زن و شوهر.
الان هم دوران عقد را سپری ميکنيم و منتظريم تا ان شاءالله با فراهم شدن شرايط ، زندگی مستقل خود را آغاز کنيم.
و اما "من"...
نميدونم ازدواج کردين يا نه...
ولی اگر ازدواج کرده باشين و دوست ميداشتين که زندگی خوبی را شروع کنيد خوب ميدانيد که ديگر "من" وضعيتش دستخوش تغيير ميشود. در گذشته يعنی زمانی که حرفای خوب خوب راه افتاد "من" برای شما پست مينوشت. يک "من" ، کوچولو ، شيطون و بازيگوش.
ولی بعد از ازدواج اين "من" نه اينکه از بين رفته باشه... نه!!!
ولی به خاطر کم حوصله بودن، نابالغ بودن، حسود بودن، پرخاشگر بودن، عجول بودن، حساس بودن، و در يک کلام "کودک" بودن ، "من" کوچولو سعی ميکنيم کمتر به او مجال رهبری و تصميم گيری راجع به حرفای خوب خوب را بدهيم.
به جاش سعی ميکنيم که به جای "من" ، "ما" بيشتر صحبت کنه...
البته "ما" هنوز کمی کم حرفه و چون بيشتر از "من" به سن بلوغ نزديک شده حرفاش سنجيده تر و طبيعتا دلنشين تره...
خب ، طبيعتا کسانی که بازيگوش هستند شايد ، (فقط شايد) کمی از صحبتهای "ما" کسل شوند.
اشکالی نداره...
عوضش حرفای خوب خوب باز هم ادامه داره و تعطيل نميشه...
متشکرم شهداد جان...
کمی نگرانم...
شهداد ميگفت
اين طبيعیه...
همه اولش همينطورن...
اين خاصيت شناخته...
شناخت يک فرد تازه...
شناخت يک زندگی تازه...
مطمئن باش که درست ميشی...
اگه فکر کردی موقع ازدواج فقط انگشت در عسل داری کمی بچه گانه
فکر کردی....
ازدواج ترکيبی از نوش و نيش است...
اينجاست که بهتر است خودت را بشناسی...
اينجاست که بهتر است خودت را بسازی...
خدايا در اين مسير به کمک تو محتاجم...
و به نصيحت دوستان خوبم...
من را ياری کنيد...
روز عشاق
اينها که مينويسيم حقايقی است که از مطالعه سرگذشت گذشتگانم آموخته ام...
پدر و مادر عزيز ترين افراد زندگيند....
ولی ...
دست روزگار خواهی نخواهی بين تو و آنها فاصله خواهد انداخت و روزی ...
آنها خاطرات شيرين زندگيت خواهند بود...
خواهر و برادر عزيز ترين همبازيانت بودند و با آنها همزبان بودی...
ولی ...
روزی آنها به سوی سرنوشت خود پرواز خواهند کرد...
و آنقدر از تو دور خواهند شد که ديگر جز ياد و خاطره ای از آنها باقی نخواهد ماند...
اگر فرزند داشته باشی بعد از مدتی به دنبال کار خود خواهد رفت شايد هفته ای ، ماهی ، يا حتی سالی حالی ، از تو پرسد و بس...
پس چه کس تا پايان اين راه يار و همسفر و همراه هميشگی ات خواهد بود؟
او کسی نيست جز عشق حقيقی زندگيت ...
عشق من...
روزت مبارک
حمله به سفارتخانه...
کار اشتباهی بود در برابر کار اشتباه تر...
يکی از زشت ترين کارهايی که ميتوانست توسط ملت و دولت دانمارک صورت پذيرد...
و برای آنها متاسفم...
قدر مسلم انسان مقدس مآبی نيستم...
ليکن به مقدسات انسانها احترام ميگذارم...
شايد محترمانه ترين اعتراض به حرکت زشت دانمارکی ها حرکت دانشجويان ايرانی خشمگين بود...
هر چند من با آن نيز موافق نيستم...
متاسفانه تقدس مآبها و خشکه مقدسان بسيار شکست پذيرند...
اين وظيفه روشنفکران دينی است که ملت دانمارک را به خاطر اين حرکت زشت وادار به عذر خواهی از جهان اسلام نمايند و اين ميسر نمی شود مگر با گفتگو...
قدر مسلم گفتگو با متفکرين غربی و خصوصا دانمارکی در خصوص اين کار ناشايست آنها را متوجه زيانهای جبران ناپذير اين گونه حرکتهای غير معقول خواهد نمود و آنها به بهترين نحو جريانات فکری منحرف را در داخل کشور خويش به آگاهی و پشيمانی از کرده خود دعوت خواهند نمود...
اسلام دين صلح و دوستی است و نه خشم و جنگ و دعوا...
مسلمانان به غربی ها حق بدهيم که از ما بترسند... و ما را لولو بدانند...
چرا که رفتار ما تا کنون اسلامی نبوده است...
بزرگترين آرزوی زندگی
او را دوست دارم...
ولی نميتوانم متعهد خواستهای مادی خانواده اش باشم...
و نميخواهم او را آزرده خاطر ببينم...
و نميخواهم او به خاطر دستان خالی من شرمنده خانواده اش باشد...
او لايق بهترين خوشبختی هاست...
...
خطرناک ترين انسانها
جايی سخنی از پوپر خواندم که ميگفت:
"خطرناک ترين انسانها آنهايی هستند که ميخواهند بشريت را نجات دهند."
اگر بتوان گفت که پوپر به واسطه مطالعات اش به اين قضيه دست پيدا کرده باشد بايد بگويم که ما مدتهاست با اين گونه از انسانها زندگی ميکنيم...
تحريم از جام جهانی!؟
خيلی وقت نيست که ...
به عنوان کشوری که تئوری گفتگوی تمدنها را در جهان مطرح ميکند
خبر ساز شديم...
و حالا...
صحبت از اينست که به آن سطح از انزوا برسيم که حتی تيم ملی ما حق ورود به جام جهانی را نيز نداشته باشد...
مقصر کيست؟
دشمن.
دشمن کيست؟
کور باد عقلی که فهم نکند دشمن اين مرزو بوم کيست!
من شرمنده شدم...
خيلی وقت بود که اينطوری احساس بور شدن نکرده بودم...
"يكي از رفقاي عزيز نظري برام گذاشته بود كه آقاي خبرنگار! همكاراي شما به من و امثال من آگاهي نميدن... آقاي خبرنگار! من قبول ندارم كه اونا شهيد شدن... اصلا خبر نگار جماعت منتقد نيست ، مداحه و...
خب من بايد چه جوابي مي دادم؟
خوب حرفاشو خوندم ... باورتون نمي شه 10 بار خوندم
ديدم تو حرفاش اعتراض هست ، دلسوزي هست ، انتقاد درست هست و خب البته كمي هم نا آگاهي."
من کسی که اين متنو نوشته خيلی نميشناسمش. خيلی هم قصد ندارم معرف و مبلغش برای شما باشم. ولی يه آدرس خوب از من هديه بگيريد...
اگه تو زندگيتون با آدمی برخورد کرديد که اينجوری باهاتون مخالفت ميکنه بدونيد که با آدم خوبی روبرو شدين...
کنفدراسیون جهانی طرفداران مهتابی سبز
میدونین مهتابی سبز نماد چیه دیگه؟ نه؟
یه خورده فکر کنین...
آهـــــا ، باریکــــــــــــلا...
خوشم میاد که اینکاره این...
شوخی که نیست... ساعت 5 صبح از خواب ناز بلندشی. 6صبح از خونه بزنی بیرون.بدو بدو خودتو برسونی میدون امام حسین که راس ساعت 6:30 با رفقا ...
اینا نشانه هواداریه جانم...
آره. جای همتون خالی ... عجب کله ای...
اگه از علاقه مندان کله پاچه هستین، طباخی عمو مهدی را بهتون پیشنهاد میکنم... در عین کثیفی ، ازدحام و تطابق مثال زدنی آن با لمپنیسم سنتگرای ایرانی ، یکی از مطبوع ترین ، خوشمزه ترین و سنتی ترین کله پاچه های موجود در پایه تخت !!! را میتوانید در آنجا نوش جان کنید...
پینوشت اول : قرار کله پاچه با هر اکیپ از رفقا پایه ام...
پینوشت دوم : بلاخره... آره... فیلم علی پاشا صحیح و سالم به دست صاحبش رسید...
پينوشت سوم: اين اولين متنيه که قبل از پست شدن برای يکی از خواننده هاش خوندم...
روز جهانی خواستگاری
خب حالا دیگه باید یه خورده هم حرفای خوب خوب بزنیم دیگه! نــه؟
همین جا با صدای بلند اعلام میکنم....
از این به بعد سه شنبه ها روز جهانی خواستگاری است....
از اون اولی که من حرفای خوب خوب راه انداختم. تمام خواستگاریهای رسمی یا غیر رسمی ام روز سه شنبه اتفاق افتاده و الحمد الله همه با موفقیت به شکست انجامیده...
خیلی روز خوبیه این روز سه شنبه...
اگه دلت میخواد زن نگیری سه شنبه ها برو خواستگاری...
حتما جواب میده....
حالا اینا هیچی...
نکته جالبش اینکه امشب اولا اولین خواستگاریم را با مامان جونم رفتم...
دوم اینکه دختر خانمی را دیدم که به نظرم خیلی شبیه خودمه...
سوم اینکه خیلی به دلتون صابون نزنین ...
تا حالا ده دفعه به خودتون گفتین که یه شیرینی افتادین و دماغتون سوخته.... هه هه هه ...
خواهش میکنم به جای هر کاری دعا کنین هر چی خیر است پیش بیاد...
نوشته ای در روز تعطيل به مناسبت آلودگی هوا...
پيامهاى زير براى اين يادداشت نوشته شده اند:
نويسنده: (: حرفای خوب خوب :)
دوشنبه، 3 مرداد 1384، ساعت 22:37
"عصر مادران ما در حال انقراض ميباشد!!!!!! " راست گفتی.متاسفانه میبینیم و میشنویم که زن متجدد امروز کارو زندگی اجتماعیش را بسیار بیشتر از فرزندداری دوست میدارد.(البته همگانی نیست).میشه بیشتر راجع بهش فکر کنیم."دیگه این روزا مث قدیما نمیشه"
نويسنده: Amir Ahmadpanah
شنبه، 1 مرداد 1384، ساعت 9:27
دوست عزيز از نگرشت ممنونم و از دلداريت!! زنها و هر آنچه راجع بهشون گفته ميشه تا زمانی که مادر نشده اند. چون بعد از آن به يه فرشته تمام معنا تبديل ميشوند البته در مورد زنهای متجدد امروزی خيلی نميشود به اين موضوع اميدوار بود. عصر مادران ما در حال انقراض ميباشد!!!!!!
نويسنده: (: حرفای خوب خوب :)
پنجشنبه، 30 تير 1384، ساعت 16:32
سخت نگير. گاهی اوقات دلم ميخواد مثل تو فکر کنم. ولی وقتی به مادرم فکر ميکنم با خودم ميگم اگه خدا برای اثبات خوبی اين جنس همين يه نمونه را آفريده باشه من تصديق ميکنم زنها فرشتن. نگی زن ذليلم ها ؛)
_______________________________________________________________________________
اين اولين کامنتی بود که من برای امير گذاشتم...
امیر جان ديشب من اشتباه کردم....
اول من به شما کامنت دادم و خودم را به شما معرفی کردم...
و این یکی از کارهای خوب زندگیم بوده تا با شما آشنا بشوم.
دیشب من و Shekasteh اولین ملاقات خارج از محیط وب خود را داشتیم. و چه قدر گرم و صمیمی...
جاتون خالی...
من دیشب اولین دوست اینترنتی خودم را بعد از 5 سالی که دارم با اینترنت کار میکنم ملاقات کردم. و دیشب به همین خاطر هم در زندگی ام یک شب تاریخی محسوب میشود.
و از علی پاشا هم ممنونم (همونی که یک فیلمش دست منه و هنوزهم بهش پس ندادم - خودم اینو گفتم که دیگه اونو به زحمت نیندازم یادآوری کنه - که مطمئنا اگه یه روزی روزگاری فیلمشو بهش پس بدم هم اون تو وبلاگش این موفقیتشو مینویسه هم من گزارش شکستمو تو وبلاگم پست میکنم - همه اینا هم به خاطر اون رگه یزدیمونه - :) به هر حال به نوعی اون باعث ایجاد این ملاقات شد. اولین جمله ای که امیر بعد از سلام و احوال پرسی گفت این بود که حق علی پاشا را خوردی که این جمله برای من جمله آشناییه. هرکدوم از رفقای پاشا که برا اولین بار منو میبینن این واقعیت تلخ و دردآور حقوقی را تذکر میدن... (خطاب به علی پاشا: نکنه انتظارداری این حقتو هم باید بهت بدم؟ :)
خلاصه دیشب شب خیلی خوبی بود... صرف نظر از واقعیتهای تلخی که تو این کشور اتفاق میفته... که فکر کردن و مطرح کردن ما دردی از اونا دوا نمیکنه...
اون کس که باید بشینه رو این مسائل فکر کنه متاسفانه وقت نداره چون در حال ایجاد تمدن اسلامی و تعریف از دیدن نور دور برشو طرح حذف اسرائیل از نقشه جهان و این قبیل امور دینی - تخیلیه و تنها چیزی که براش اهمیت نداره سلامت مردمه که توی این دود و آلودگی به هزار و یک جور درد و مرض مبتلا میشن یا مثل آب خوردن حوادث عجیب و غریب جونشونو میگیره و عده زیادی را بی خانمان و آواره و داغدار میکنه...
یک آرزو هم همین جا مطرح میکنم...
ای کاش این ملاقاتهای خوب و صمیمی وبلاگی - اینترنتی بیشتر بشه....
امروز در صف تاکسی...
در صف تاکسی بودم...
یکی از آنها که با لباس غیرمردمی و غیرامروزی خود ، خویشتن را از مابقی جامعه ممتاز میشمرند و حکم رانی و نصحیت مردمان را حق ذاتی و الهی خویش میپندارند، خارج از صف با غرور و تکبر و نخوتی که بر چهره اش تاریکی انداخته بود بدون توجه به کسانی که در صف ایستاده اند ، سوار تاکسی شد و داغ نفرین و ننگ همشهریانش را خرید که نجوا میکردند حتی "تاکسی را هم از ملت دریغ میکنند..."
نمیدانم چرا...
ولی با دیدن این منظره تلخ و سیاه بارقه امیدی در قلبم شکوفه زد...
این سیاهی رفتنی است...
برای آلبوس...
جی کی رولینگ....
واقعا ازت معذرت میخوام...
دیشب هر چی دری وری که به ذهنم میرسید حوالت کردم...
منو ببخش...
تو دیشب یکی از محبوب ترین شخصیت ها و قهرمانهای زندگیم را از من گرفتی...
قساوتمندانه و بی ترحم...
چطور دلت آمد؟
چرا چنین کردی؟
دیشب برایم شب سختی بود...
باورم نمیشد که شخصیتی که آنقدر دوستش داشتم و آنقدر شرقی بود که با او و با اقتدارش همذات پنداری میکردم به این راحتی کشته شود ... باورم نمیشد که آلبوس دامبلودور ، قهرمان نازنین من ، مردی که رفتار و حرکاتش برایم آنچنان پرکشش و پرجذبه بود آنگونه تحقیر شده و کشته شود...
چرا ؟ چرا؟ چرا؟
من هیچ گاه از شخصیت هری پاتر خیلی خوشم نیامده. هری کوچکتر از آن است که نقش یک قهرمان واقعی را در داستان پیدا کند ولی آلبوس نه. آلبوس یک قهرمان واقعی بود. هیچ چیز از یک اسطوره جذاب و دلنشین کم نداشت. اسطوره ای که در نقش معلم جادوگری درس حکمت و اخلاقیات را به شاگردانش یاد میداد. مقتدر بود و سیاستمدار. درستکار و قسم خورده راه راستی و درستی. و حکیم بود. یعنی مصلحت را قربانی قانون مداری نمیکرد. و این خیلی ارزشمند است. لااقل از نظر من...
رولینگ دیشب آلبوس نازنین من را کشت و مرا با یک دنیا سوال و انتظار تنها گذاشت... جنایت دیگر رولینگ این بود که هیچ کس را عزادار واقعی آلبوس نشان نداد .انگار که تفاوتی بین دامبلودور و خرچال وجود ندارد. حتی هری پاتر نیمه ابله داستانش را که تمام وجود و شخصیت و رشد و تعالیش را مدیون اندیشه و حکمت پرفسور آلبوس دامبلودور است به انتقاد و تحقیر و حتی عصبانیت از دامبلودور واداشت.
من هم حق دارم مثل هری از خود بپرسم، استادی که در جای جای داستان به هوش و اندیشه و ذکاوت و تجربه و علم و حکمت بی مثالش اشاره و تکیه میشود چرا اینقدر به کسی مانند اسنیپ اعتماد میکند...
و چرا جان خود را برای به دست آوردن یک طلسم خطا از دست میدهد و هاگوارتز را اینگونه بی پشت و پناه در کام دشمن تنها رها میکند.
لااقل اینگونه عملکرد شخصیت دامبلودور با شخصیت پردازیهای اغراق آمیز رولینگ از این شخصیت در تضاد است...
به هر شکل این داستان مخلوق رولینگ است و ظاهرا او حق دارد هر کاری که دلش میخواهد با شخصیتهای داستانش بکند و ما هم هیچ حقی نداریم به جز آنکه ساکت و آرام بنشینیم و درباره اینگونه عملکرد نویسنده خلاق این اثر اندیشه کنیم.
سعی کردم از این واقعه تلخ درس بگیرم. درسی که شاید رولینگ نیز میخواهد من خواننده به آن برسم. بله قهرمان مطلق فناناپذیر وجود ندارد. و این چیزی بود که آلبوس در چندین جای داستان به هری تاکید میکرد و بزرگترین اشکال و بدبختی ولدمورت را در این میدید که او به دنبال فناناپذیری است. آلبوس خودش را کوچکتر از آن معرفی میکرد که یک قهرمان ابدی و خطاناپذیر داستان باشد. بارها به پاتر تاکید میکرد که من هم ممکن است اشتباه کنم و چون از همه باهوشترم اشتباهاتم نیز بسیار دهشتناکتر خواهد بود.
آلبوس عزیز من، با مرگش هم به من درس داد و از خواب بیدارم کرد که به دنبال آنچنان قهرمانان آسمانی نگردم. هر چند رولینگ با یک تصمیم گیری عجولانه آلبوس را از عرش به فرش رساند و او را زمینی تر از آن کرد که ذهن قهرمان پرست من بتواند به راحتی به آن خو بگیرد ، ولیکن چاره ای نیست. باید این مصیبت تلخ را تحمل کرد. زندگی بدون دامبلودور هم ادامه خواهد یافت...
اشکستم...
اعتراف به شکست خودش يک پيروزی است...
من شکست خوردم...
اينو ميگم تا جمع دشمنان شاد شوند...
دو هفته تمام بدو بدو . بدخلقی . بدعنقی... بيريختی...
آخرشم هيچ...
البته هيچ هيچ که نه... خلاصه اش فهيمدم که شکست خوردم و شکست را قبول کردم.هنوز مرد اينکار نيستم... بايد صبور بود...
ولی نااميد نشدم. فعلا موضوع را کنار ميگذارم . کمی صبر ميکنم . و مجددا حمله را آغاز ميکنم.
پ.ن. موضوع عاطفی و عشقی و اين جور مزخرفها هم نيست. موضوع کاری است...
برای آبی کامپوتری ها...
آقای بابک نمازيان تبريک ميگم...
به خاطر راه اندازی و تاسيس ماهنامه دنيای بازی
حسين مجابی و فرشيد پيرپکاجکی نيز جزء نويسندگان اين مجله هستند...
و اين اسامی يعنی طيف آبی کامپيوتر.
آبی کامپيوتريها يه عده برو بچز فارغ التحصيل سخت افزار و نرم افزار دانشگاه تهران بودند که ۱۰ سال پيش به اين نتيجه رسيدن که نون تو بازيه...
و الحق هم که هم خوب کار انجام دادند و کم کاستی تو کارشون نگذاشتند و هم الحمد الله خوب برداشت کردند...
آخه من چی به تويی که بازی کامپيوتری نميکنی بگم؟
چطوری بهت بگم که ارزش بعضی از بازيهای کامپيوتری از بعضی فيلمهای مزخرفی که ميبينی خيلی بيشتره...
چطوری بهت بگم که امروز با ساختن فيلمهايی از بعضی از بازيهای کامپيتوری شاکی ميشی و ميگی فيلمه حالمو گرفت و مزه بازی رو برد...
چطوری بهت بگم سايبريا چيه؟
کجا با آموزشهای sims لذت civilization و فضای still life آشنا ميشی ؟
حرف منو که قبول نميکنی. لااقل اين مجله رو برو بخون ببين چی باعث شده که استيون اسپيلبرگی که هيچی توی کارنامه و افتخارات هنری اش کم نداره با شرکت EA قرارداد ساخت ۳ بازی کامپيوتری ميبنده...
دوستان عزيزم... بازی کامپيتوری امروز يک رسانه است... و پيام ميرساند... خود را از آن غافل نگه نداريد..
حکايت
در روزگاران گذشته مردی بود به غایت بدکاری و شیطنت...
کار بدی نبود که او انجام نداده باشد...
پیش خود مدعی بود که من از شیطان نیز در شرارت برترم...
روزی شیطان به نزد او آمد و گفت:
- تو مدعی هستی که از من برتری؟
- بلی.
- آیا مایلی با هم مسابقه ای بدهیم؟
- البته.
- بسیار خوب. یک هفته مهلت داری. در طی یک هفته هر کدام از ما به کار خود مشغول میشویم و در پایان هفته هر کدام از ما که بیشتر عمل زشت انجام داد او برنده است. قبول؟
- قبول.
یک هفته گذشت...
در طی آن هفته مرد مدعی هر کار بدی که تصورش را میشود کرد انجام داد... دزدی . غیبت . تهمت .دروغ . فحشا. شرب خمر. ضرب و جرح . دو بهم زنی . دعوت به زشت کاری.
و حتی قتل...
پرونده کامل بی نقصی بود از شرارت و بدی که هیچ ایرادی نمیشد به آن گرفت.
وقتی مرد مدعی پرونده را به شیطان عرضه کرد از او پرسید :
- حال تو بگو که چه در چنته داری؟
شیطان دو خانه را که روبروی هم بودند به مرد نشان داد. در پشت پنجره یک خانه پسری ایستاده بود و در پشت پنجره خانه دیگر دختری.
با اشاره شیطان پسرک چشمکی به دختر زد و با اشاره دیگر دخترک لبخندی به پسر تحویل میداد...
شیطان گفت : در طی هفته گذشته کار من همین بود...
مرد پوزخندی زد و گفت :
- همین!!! شیطان رجیم که میگفتند تمام هنرش در طی یک هفته همین بوده است... زهی خیال باطل...
شیطان لبخندی زد و گفت :
- ای احمق!!! من در طی این هفته ، کاری کردم تا حرامزاده دیگری مثل تو درست شود...
عبرت...
اگه شطرنجت هم خوب نيست...
اشکالی نداره ...
ولی...
هيچ وقت نخواه که يک استاد تخته نرد بهت شطرنج ياد بده...
مسئله اين نيست که نميتونی خوب شطرنج ياد بگيری...
مسئله اينه که تا اونجا که ميتونی کنف ميشی...
و اين واقعا ارزششو نداره...
پ.ن. مطمئناً يه جاهاييم خيلی سوخته که اينجوری حرف ميزنم...
جنگ ما...
نمیدونم اهل بازیهای کامپیوتری هستید یا نه؟
من هستم...
هنوز هم که هنوزه بعد از سی سال که از سن و سالم گذشته یکی از مثبت ترین تفریحاتم بازیهای کامپیوتریه...
این موضوع مهم نیست...
مهم اینه...
قبل از اشغال عراق و افغانستان خود من بازیهایی را انجام میدادم که در آنها در نقش یک سرباز آمریکایی تمامی سربازان کودن و خرفت افغانی و عراقی را لت پار کرده و اهداف نظامی آنها را تسخیر میکردم و کلی هم لذت میبردم...
حالا آن خواب خوش به سر آمده...
امروز نوبت برادران افغانی و عراقی من است که همان بلا را بر سر اهداف استراتژیک کشور من دربیاورند و لذت ببرند...
و کارگردان این بازی شرکت kuma war امریکایی میباشد که مزدور پنتاگون است...
خب تا اینجاش هیچی...
چند تا جوون ایرانی - که دمشون گرم - دارن یه فکرایی میکنن که بگن با عرض معذرت از دوستان افغانی و عراقی اینجا ایران است. و با اجازه همگی دنیا با افغانستان و عراق فرق دارد...
برید سایتشو ببینید و اگه دلتون خواست همصدا بشیم...
دادگاهی ديگر...
شاکی و متهم هر دو وارد دادگاه شدند.
موضوع دعوا یک وسیله دفاعی است که در زمانی مردمانی از آن استفاده میکردند و لابد آنقدر ارزش داشته است که بر اساس آن طرح دعوایی در محکمه ای صورت پذیرد.
کار قضا بالا گرفت و مصالحه میسر نشد.
نیاز به شهادت شهود شد. و در این مواقع اولین شهود را مدعی باید ارائه دهد...
مدعی جلسه ما که شاکی پرونده است از ارائه شاهد باز ماند...
شاهدی در کار نبود...
قاضی لحظه ای تردید کرد...
چه حکم کند؟
یک طرف رئیس حکومت بزرگترین امپراطوری جهان که گستره حکومتش از عربستان تا مرزهای چین از یک طرف و اسپانیا از سوی دیگر رسیده است و او شاکی است.
و متهم مردی نصرانی. یعنی طبق تعاریف حکومتهای ایدئولوژیک شهروند درجه دو...
هنوز قرنها زمان لازم بود تا بشر به مفاهیمی چون حقوق بشر ، آزادی ، جامعه مدنی و دمکراسی دست پیدا کند. و تمدن نیمه انسانگرای یونان نیز زیر سم اسبان رومیان از رسم به اسم تبدیل شده و جایگاهش در کتابخانه ها بود...
و کیست که نداند از تمدن یونان ،حقوق بشر کما هو بشر بر نمیخواست...
نتیجه داستان را شاید همگان بدانند. قاضی داستان ما جرات نداشت حکم به نفع شاکی شهیر شهر دهد. و خلیفه مسلمانان محکوم شد و برگی از عجایب در تاریخ زندگیش باقی گذاشت.
اینکه این داستان تا چه حد به واقعیت نزدیک است معلوم نیست ولی چیزی که معلوم است اینست که من...
علی را اینگونه شناختم!
پس به من حق بدهید از مدعیان دروغین ارادت این روزگارش اگر نه متنفر بل به شدت گلایه مند باشم....
بدون شرح !
چندی پيش فيلمی کمدی برساخته انگار که از شبکه سی ان ان پخش شده، دیدم که چنین گزارش شده بود که انگار نظر مردم آمریکا است در مورد مسائل سياسی. در اين فيلم خبرنگار از مردم خيابان دو سئوال می کند اول اين که خاورميانه کجاست. دوم اين که چگونه جائی است.
پاسخ آمريکائی ها به سئوال اول مبهوت کننده است. از بيست و سه نفر هيچ کدام پاسخ صحيح نداده اند. سه نفر گفتند ايران. و بقيه گفتند کوبا، برزيل، حتی کانادا، فرانسه، ايتاليا، کره، مکزيک.
پاسخشان در برابر سئوال دوم هم، از دور تعجب آور می نمود، چون همگی بدون استثنا با صفت های اغراق آميز خاورميانه را دشمن، خطرناک، فاجعه، دردسر و مانند اين خواندند.
خبرنگار ساختگی سی ان ان پس آن گاه نقشه دنيا را در دست گرفت و نشانه هائی در دست ديگر و از مردم خواست آن نشانه ها را بگذارند در جائی که ايران قرار دارد. مبهوت کننده بود که فقط يک نفر آن هم بعد تاملی در نقشه نشانه را جای خود گذاشت.
در نقشه ای که در دست خبرنگار ماند نشانه ايران در جاهائی مانند آفريقا، شمال آمريکا، کنار استراليا و ژاپن گذاشته شده بود، در نهايت.
بر گرفته از سايت بهنود ديگر .
